سفرنامه اون ور آب

جمعه 9 فروردین 1387

«سفرنامه اون ور آب»: کتابی برای نخواندن    (با عرض پوزش از نویسنده محترم کتاب) 

    بعد از این که دو سه ماه پیش، معرفی این کتاب را در روزنامه سرمایه خواندم مشتاق شدم که آن را بخوانم. این از دو جهت بود، یکی فضولی ذاتی که آدم می خواهد بداند خانه همسایه چه خبر است و دومی که اول تر و اصلی تر است این که کلا نسل ما قدیمی تر ها تا جوانهای تحصیل کرده امروزی همیشه در شش و بش رفتن یا ماندن بوده و هستیم و دانستن این که آن ور آب واقعا چه خبر است برایمان حیاتی است. 

     طبق معرفی روزنامه سرمایه، نویسنده کتاب با دیدگاه و تحلیل جامعه شناسی به نگارش کتاب پرداخته و از این نظر برای هدف من مناسب می نمود.  این کتاب در حدود 320 صفحه توسط آقای دکتر پرویز رجبی نوشته شده و حاصل سفر یکی دو ماهه ایشان به کانادا است.

       فکر می کنم اکثر کسانی که با دیدن تیتر کتاب آن را برای خواندن انتخاب کردند نیز مانند من این انتظار را داشتند که نویسنده به درون زندگی مهاجران ایرانی رفته و شرایط کاری، شرایط زندگی و روابط و مشکلات اجتماعی آنها را تا حدی توصیف کند و یا این که با تحلیلی جامعه شناسی شرایط فکری و فرهنگی حاکم بر محیط آن جا را با ایران مقایسه کند.

   اما دریغ که این کتاب پر است از توصیفات دست پخت یکی دو میزبانی که نگارنده در آن سفر داشته و یا فلاش بکهای کسل کننده وی به دوران ماقبل تاریخ. نویسنده در کل این سفر چهار پنج جا بیشتر نرفته و بقیه را چند نفر مانند رضا براهنی به دیدن وی در خانه آمده اند. اکثر صفحات کتاب پر است از تحلیلهای حاشیه ای وی به هویت ایرانی که بیشتر حاصل تخیل می نماید و مثال زنده ای در طی سفر ندارد که کنار آن بگذارد. تنها نکته مثبتی که در یک صفحه از این کتاب بالای 300 صفحه ای دیده می شود اشاره وی به نقش رستوران در زندگی آن جاست که آن هم بسیار سطحی و گذرا ول می شود.

   این کتاب را در یک شب و صبح بعدش تمام کردم و بعد به یک نتیجه جالب رسیدم و آن این که اگر روزی قصد دارید سفرنامه ای بخرید به نکات زیر توجه کنید:

1- سن نویسنده: قابل ذکر است که ایشان بالای 65 سال سن دارند و اگر خوانندگان شیطانی بخواهند از ته و توی فرهنگ منحط آن ور آب سر در بیاورند با خواندن این کتاب ول معطلند. ثانیا یک آدم 65 ساله چقدر می تواند این ور و آن ور برود که بخواهد توصیفش را هم بکند؟. حوصله دارد به مراکز خرید و خیابان ها برود و از برخوردش با زندگی ایرانیانی که به عنوان فروشنده آن جا کار می کنند بگوید یا به دانشگاهها برود و یا به محلهای تجمع هفتگی آنها؟.

(برای خواندن مطلب کامل، روی لینک ادامه مطلب کلیک کنید):

2- عدم اعتیاد به سیگار: در جای جای این سفر و این کتاب نویسنده توصیف دقیق می کند که چگونه پس از نیم ساعت ترک سیگار به فلان اتاق خانه میزبان رفته و سیگاری روشن کرده و به آن پک زده است و خواندن آن سطور برای خوانندگان ضد حالی مانند من که با این قبیل حال و احوالات میانه ای ندارند واقعا زجر آور است.

3- نداشتن دوستان صمیمی: توضیح این که نویسنده این کتاب چند دوست صمیمی داشته که وی را در این مدت روی دست و محبوس در خانه نگاه داشته و از وی پذیرایی بسیار زیادی می کنند و حتی از رستوران ایرانی برای وی کباب کوبیده سفارش داده و به خانه می آورند (که توصیف این کباب کوبیده بطور کامل در کتاب آمده است) و از این نظر وی را حتی از دیدن یک رستوران ایرانی در آن ور آب محروم می کنند. بنابراین فکر می کنم کسانی که آن ور آب دوستان صمیمی و سینه چاک نداشته باشند بهتر می توانند آدرس آن ور آب را به خوانندگانشان بدهند.

روی هم رفته خواندن وبلاگ «مهندس خسته» به آدرس teng.blogfa.com بسیار چیزهای بیشتری از اون ور آب دستگیر آدم می کند تا این گونه کتابها. گرچه از این مهندس جوان خسته که نگاه تیزبینی هم دارد انتظار می رود که در نوشتن خساست به خرج ندهد و تکلیف مشتاقان مهاجرت را برای تصمیم گیری روشن کند. هر چند که آن گونه که از نوشته هایش بر می آید دیگر مانند ایران خودش، بانشاط و زنده زندگی نمی کند یا با نشاط و زنده منتقدانه نمی نگرد.

5 پاسخ

  1. آخر متن که به من اشاره کردید کلی خندیدم…
    آخه از اول که شروع کردم خواندن هی توی دلم می گفتم واقعاً جای خالی چنین کتابی یا وبلاگی احساس می شود.
    من قبل از اینکه بیام کانادا یک مطلب خلیل بلند توی وبلاگی دیدم که واقعاً کامل شرایط زندگی دانشجویی را توی کانادا توصیف کرده. اگر پیدایش کنم حتماً خبر می کنم.
    در مورد توصیف توی بلاگ: فکر می کنم بلاگ نویسی بر خلاف ظاهرش کار سختی است و سخت ترین بخش اش همین طول و تفصیل پست است. مطمئناً پست های بلند فقط برای خوانندگان قدیمی شاید جالب باشد. از آن طرف مختصر گویی بیش از اندازه نیز سخت است. یکی مثل شما مثلاً می گوید خساست. اما بیشتر از خساست ترس سر رفتن حوصله خواننده است، باور کن.
    در مورد شش و بش رفتن یا ماندن باید بگویم که اپیدمی است!

  2. جالبه که وبلاگ مهندس خسته فیلتر شده و به فرموده: دسترسی به مشترک کورد نظر امکان پذیر نمی باشد

  3. منظورم مورد بود که چیز دیگری تایپ شد!

  4. دوست عزیز
    با سپاس از شما. من هنوز این کتاب را نخوانده و نمی توانم نظری ابراز کنم. فقط خواستم یادآوری کنم که آقای دکتر رجبی چند سالیست که از عوارض سکته مغزی رنج می برد. نیمی از تنش به اراده او نیست و این سفر را بر روی صندلی ویلچر انجام داده است.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: