slow food

(این پست از وبلاگ سبزجامگان نقل شده است:)

نهضت آهستگی در مقابل فست فود
به نقل از سایت الف


 
١٨ سال پيش من در شرکت سوئدى ولوو Volvo استخدام شدم. کار کردن در اين شرکت تجربه جالبى براى من به وجود آورده است. اينجا هر پروژه‌اى حداقل ٢ سال طول مي‌کشد تا نهايى شود، حتى اگر ايده ساده و واضحى باشد. اين قانون اينجاست. جهانى شدن (Globalization) باعث شده است که همه ما در جستجوى نتايج فورى و آنى باشيم. و اين مشخصاً با حرکت کند سوئدي‌ها در تناقض است.

آن‌ها معمولاً تعداد زيادى جلسه برگزار مي‌کنند، بحث مي‌کنند، بحث مي‌کنند، بحث مي‌کنند و خيلى به آرامى کارى را پيش مي‌برند. ولى در انتها، اين شيوه هميشه به نتايج بهترى مي‌انجامد. به عبارت ديگر:

1- سوئد در حدود  450000  کيلومتر مربع وسعت دارد.
2- سوئد حدود 9 ميليون جمعيت دارد.
3- استكهلم، پايتخت سوئد كه به پايتخت اسكانديناوي نيز مشهور است حدود  78000 نفر جمعيت دارد.
4- ولوو، اسکانيا، ساب، الکترولوکس و اريکسون برخى از شرکت‌هاى توليدى سوئد هستند.

اولين روزهايي كه در سوئد بودم، يکى از همکارانم هر روز صبح با ماشينش مرا از هتل برمي‌داشت و به محل کار مي‌برد. ماه سپتامبر بود و هوا کمى سرد و برفى. ما صبح‌ها زود به کارخانه مي‌رسيديم و همکارم ماشينش را در نقطه دورى نسبت به ورودى ساختمان پارک مي‌کرد. در آن زمان، ٢٠٠٠ کارمند ولوو با ماشين شخصى به سر کار مي‌آمدند.

روز اول، من چيزى نگفتم، همين طور روز دوم و سوم. روز چهارم به همکارم گفتم:  آيا جاى پارک ثابتى داري؟ چرا ماشينت را اين قدر دور از در ورودى پارک مي‌کنى در حالى که جلوتر هم جاى پارک هست؟
او در جواب گفت: براى اين که ما زود مي‌رسيم و وقت براى پياده‌رفتن داريم. اين جاها را بايد براى کسانى بگذاريم که ديرتر مي‌رسند و احتياج به جاى پارکى نزديک‌تر به در ورودى دارند تا به موقع به سرکارشان برسند. تو اين طور فکر نمي‌کني؟
» ميزان شرمندگى مرا خودتان حدس بزنيد! »
اين روزها، جنبشى در اروپا راه افتاده به نام غذاى آهسته ( Slow Food ). اين جنبش مي‌گويد که مردم بايد به آهستگى بخورند و بياشامند ، وقت کافى براى چشيدن غذايشان داشته باشند، و بدون هرگونه عجله و شتابى با افراد خانواده و دوستانشان وقت بگذرانند. غذاى آهسته در نقطه مقابل غذاى سريع (Fast Food ) و الزاماتى که در سبک زندگى به همراه دارد قرار مي‌گيرد. غذاى آهسته پايه جنبش بزرگترى است که توسط مجله بيزنس طرح شده و يک «اروپاى آهسته» ناميده شده است. اين جنبش اساساً حس شتاب و ديوانگي به وجود آمده بر اثر نهضت جهانى شدن را زير سوال مي‌برد. نهضتى که کميّت را جايگزين کيفيت در همه شئون زندگى ما کرده است.
مردم فرانسه با وجودى که ٣٥ ساعت در هفته کار مي‌کنند امّا از آمريکائي‌ها و انگليسي‌ها مولّدترند .
آلماني‌ها ساعت کار هفتگى را به 28/8 ساعت تقليل داده‌اند و مشاهده کرده‌اند که بهره‌ورى و قدرت توليدشان ٢٠% افزايش يافته است.
اين گرايش به آهستگى و کندکردن جريان شتاب آلود زندگى، حتى نظر آمريکائي‌ها را هم جلب کرده است. البته اين گرايش به عدم شتاب، به معنى کمتر کارکردن يا بهره‌ورى کمتر نيست. بلکه به معنى انجام کارها با کيفيت، بهره‌ورى و کمال بيشتر، با توجه بيشتر به جزئيات و با استرس کمتر است. به معنى برقرارى مجدّد ارزش‌هاى خانوادگى و به دست آوردن زمان آزاد و فراغت بيشتر است. به معنى چسبيدن به حال در مقابل آينده نامعلوم و تعريف نشده است. به معنى بها دادن به يکى از اساسي‌ترين ارزش‌هاى انسانى يعنى ساده زندگى کردن است.

هدف جنبش آهستگى، محيط‌هاى کارى کم تنش‌تر، شادتر و مولّدترى است که در آن‌، انسان‌ها از انجام دادن کارى که چگونگى انجام دادنش را به خوبى بلدند، لذت مي‌برند. اکنون زمان آن فرا رسيده است که توقف کنيم و درباره اين که چگونه شرکت‌ها به توليد محصولاتى با کيفيت بهتر، در يک محيط آرامتر و بي‌شتاب و با بهره‌ورى بيشتر نياز دارند، فکر کنيم.

× بسيارى از ما زندگى خود را به دويدن در پشت سر زمان مي‌گذرانيم امّا تنها هنگامى به آن مي‌رسيم که بر اثر سکته قلبى يا در يک تصادف رانندگى به خاطر عجله براى سر وقت رسيدن به سر قرارى، بميريم.

× بسيارى از ما آنقدر نگران و مضطرب زندگى خود در آينده هستيم که زندگى خود در حال حاضر، يعنى تنها زمانى که واقعاً وجود دارد را فراموش مي‌کنيم.

× همه ما در سراسر جهان، زمان برابرى در اختيار داريم. هيچکس بيشتر يا کمتر ندارد. تفاوت در اين است که هر يک از ما با زمانى که در اختيار داريم چکار مي‌کنيم. ما نياز داريم که هر لحظه را زندگى کنيم.
به گفته جان ‌لنون، خواننده معروف: زندگى آن چيزى است که براى تو اتفاق مي‌افتد، در حالى که تو سرگرم برنامه‌ريزي‌هاى ديگرى هستى.

* به شما به خاطر اين که تا پايان اين مطلب را خوانديد تبريک مي‌گوئيم. بسيارى هستند که براى هدر ندادن زمان، از وسط مطلب آن را رها مي‌کنند تا از قافله جهانى شدن عقب نمانند.

بازخوردهای سریال پایتخت

                              

12 فروردین 1390

با توجه به موضع گیری اصفهانیها برای سریال در مسیر زاینده رود، قابل پیش بینی بود که سریال پایتخت به عنوان یکی از بهترین سریالهای نوروزی امسال همزمان با محبوبیت در میان مردم ، موجب جبهه گیری در میان مازندرانیها نیز بشود. چیزی که مورد اعتراض پارسال اصفهانیها شده بود بیشتر این بود که لهجه مورد استفاده مربوط به اطراف اصفهان (یا همان دهات اصفهان) است نه خود اصفهان که این مورد دقیقا در سریال پایتخت هم اتفاق افتاده است. دامنه اعتراض به نوعی کمپین ها و حتی اعتراض برخی نمایندگان مجلس استان هم کشدیده شده است.

به نظرم ما مازندرانیها باید اول نگاهی به برنامه های شبکه استانی خود بیاندازیم که به نوعی آیینه بهتری از وضعیت نگاه گردانندگان کشور و جلوتر از آن گردانندگان مازندرانی استان نسبت به فرهنگ مازندران است. فکر کنم هر انسان عاقلی از جمله خیل عظیم تحصیلکرده های مازندرانی قبول داشته باشند که برنامه هایی مانند «نوروز» یا «دل گپ» یا بی کلاس بازیهایی مانند «دارمی دارمی» بسیار خجالت آور تر از کارکترها و بازیها و دیالوگهای سریال پایتخت است.

هم استانیهای معترض باید فکر کنند که آیا تا به حال جرات داشته اند پنج دقیقه از شبکه استانی خود را به دوستانشان نشان دهند؟. چرا به این توجه نمی کنیم که تلویزیون استانی مازندران هر روز دارد برنامه هایی در جهت سطح پایین نشان دادن مازندران نشان می دهد. حتی بهترین مجریان این شبکه هم نمی توانند مازندرانی را خوب حرف بزنند و حرف زدن آنها تنها ترجمه لغت به لغت از فارسی به لهجه روستایی مازندران است. آیا «نوروز» که بطور مداوم از شبکه استان پخش می شود نماد بهتری از مازندرانیهای امروز است ؟.

فکر می کنم این سریال بیشتر به گم شدن صداقت و برخی مراودات انسانی در زندگی شلوغ شهری پرداخته و برای این کار نیاز به روبروی هم قرار دادن یک سری آدم های خراش ندیده از زندگی امروزی با آدمهای تصادفی زندگی مدرن داشته که این کار را با آوردن یک خانواده از مازندران و اگزجره کردن برخی خصوصیات آنها انجام داده است. فکر نمی کنم اگر این خانواده لر بود ما فکر بدی راجع به لرها می کردیم و یا این که الان غیر مازندرانیها اثر بدی از مازندران از این سریال بگیرند.

من که آرزو می کنم باز هم افرادی مانند محسن تنابنده و علیرضا خمسه در نقش مازندرانیها بنشینند و همچنین این که این آقایان نمایندگان معترض مجلس بروند چند نفر آدم این کاره و بچه این محل را در صدا و سیمای استان بنشانند تا بلکه رویمان بشود 5 دقیقه از شبکه استانی خود را به میهمانان غیر مازندرانیمان نشان بدهیم.

تفاوت زن و مرد

تفاوت خوابیدن زن و مرد

مامان و بابا داشتند تلویزیون تماشا می کردند که مامان گفت:»من خسته ام و دیگه دیروقته ، میرم که بخوابم » مامان بلند شد ، به آشپزخانه رفت و مشغول تهیه ساندویچ های ناهار فردا شد ، سپس ظرف ها را شست ، برای شام فردا از فریزر گوشت بیرون آورد ، قفسه ها رامرتب کرد ، شکرپاش را پرکرد ، ظرف ها را خشک کرد و در کابینت قرار داد و کتری را برای صبحانه فردا از آب پرکرد . بعد همه لباس های کثیف را در ماشین لباسشویی ریخت ، پیراهنی را اتو کرد و دکمه لباسی را دوخت . اسباب بازی های روی زمین را جمع کرد و دفترچه تلفن را سرجایش در کشوی میز برگرداند. گلدان ها را آب داد ، سطل آشغال اتاق را خالی کرد و حوله خیسی را روی بند انداخت . بعد ایستاد و خمیازه ای کشید . کش و قوسی به بدنش داد و به طرف اتاق خواب به حرکت درآمد ، کنار میز ایستاد و یادداشتی برای معلم نوشت ، مقداری پول را برای سفر شمرد و کنارگذاشت و کتابی را که زیر صندلی افتاده بود برداشت . بعد کارت تبریکی را برای تولد یکی از دوستان امضا کرد و در پاکتی گذاشت ، آدرس را روی آن نوشت و تمبرچسباند ؛ مایحتاج را نیز روی کاغذ نوشت و هردو را درنزدیکی کیف خودقرارداد.

سپس دندان هایش رامسواک زد.

باباگفت: «فکرکردم ، گفتی داری می ری بخوابی» و مامان گفت:» درست شنیدی دارم میرم.»

سپس چراغ حیاط راروشن کرد و درها را بست.

پس ازآن به تک تک بچه ها سرزد ، چراغ ها راخاموش کرد ، لباس های به هم ریخته را به چوب رختی آویخت ، جوراب های کثیف را درسبد انداخت ، با یکی از بچه ها که هنوز بیداربود و تکالیفش را انجام می داد گپی زد ، ساعت را برای صبح کوک کرد ، لباس های شسته را پهن کرد ، جاکفشی را مرتب کرد و شش چیز دیگر را به فهرست کارهای مهمی که باید فردا انجام دهد ، اضافه کرد . سپس به دعا و نیایش نشست.

درهمان موقع بابا تلویزیون راخاموش کرد و بدون اینکه شخص خاصی مورد نظرش باشد گفت: » من میرم بخوابم» و بدون توجه به هیچ چیز دیگری ، دقیقاً همین کار را انجام داد!

نتیجه گیری:

۱- مردها همیشه كارهایشان را درست و به موقع انجام می دهند و وقتی تلویزیون نگاه می كنند قبلا كارهای دیگرشان را انجام داده اند. ولی زنها بسیار بی برنامه و نامرتب هستند. در صورتیكه كلی كار نكرده دارند نشسته اند و تلویزیون نگاه می كنند.

۲- مردها بسیار راستگو هستند. ولی زنها دورغگو هستند و بجای اینكه بگویند من می روم كارهای نكرده ام را انجام بدهم الكی می گویند من میروم بخوابم.

منبع: ایمیل یکی از دوستان

حرف مردم

مردان قبیله سرخ پوست از رییس جدید می پرسن: «آیا زمستان سختی در پیش است؟»

 رییس جوان قبیله که هیچ تجربه ای در این زمینه نداشته، جواب میده: … «برید هیزم تهیه کنید.»

بعد میره به سازمان هواشناسی کشور زنگ میزنه: «آقا امسال زمستون سردی در پیشه؟» پاسخ: «اینطور به نظر میاد!»

پس رییس به مردان قبیله دستور میده که بیشتر هیزم جمع کنند و برای اینکه مطمئن بشه یه بار دیگه به سازمان هواشناسی زنگ میزنه: «شما نظر قبلی تون رو تایید می کنید؟» پاسخ: «صد در صد»

 رییس به همه افراد قبیله دستور میده که تمام توانشون رو برای جمع آوری هیزم بیشتر صرف کنند.

بعد دوباره به سازمان هواشناسی زنگ میزنه: «آقا شما مطمئنید که امسال زمستان سردی در پیشه؟» پاسخ: «بگذار اینطوری بگم؛ سردترین زمستان در تاریخ معاصر!!!» رییس: از کجا می دونید؟» پاسخ: «چون سرخ پوست ها دیوانه وار دارن هیزم جمع می کنن.»

الگوهای ذهنی

خانوم “س “از دوستان من بود.پیر دختری بغایت زشت ، تلخ ، عبوس و سخت کوش . خانوم س از همه ی ما با سواد تر  و از همه ی ما ناموفق تر بود. جوری که من با 5 سال  سابقه ی کار کمتر ظرف دو سال مدیر او شدم.بیچاره خانوم س در ایران آینده ای نداشت. هیچ کس تحویلش نمی گرفت و قدر سواد و تخصصش را نمی دانست. برای همین هم  تصمیم گرفت که  جلای وطن کند و از ایران برود. او پنج سال قبل تر از من  به آخر دنیا مهاجرت کرد. به سختی درس خواند و حسابی باسواد شد. او در موقعیتی قرار گرفت که  همیشه ارزویش را داشت و در دانشگاهی معتبر استخدام شد. خانوم س قدر موقعیتی که به دست آورده بود را می دانست. او روزی 8 ساعت مطالعه می کرد و حتی شنبه ها و یکشنبه ها هم تا پاسی از شب در ازمایشگاه کار می کرد. خانوم س خوشحال بود که به کشوری آمده است که پیشرفت آدمها نه از روی زبان بازی و نه بخاطر ریخت و قیافه  و نه بخاطر چادر سر کردن ،بلکه به خاطر تلاش و کوشش آنها و تحصیلات و دانش آنهاست. خانوم س هقته ی پیش بدون هیچ دلیل محکمه پسندی از کار اخراج شد.

استادی داشتیم که  می گفت: شما نمی توانید همان آدم باشید ولی همان بیماریها را نداشته باشید! مثلا اگر شما همیشه سر درد می گیرید و فشار خون  و کلسترول  بالا دا رید اگر بخواهید این بیماری ها را نداشته باشید کافی نیست یک قرص بخورید. لازم است که جور دیگری زندگی کنید، جور دیگری غذا بخورید؛ جور دیگری به زندگی نگاه کنید و در واقع تبدیل به یک آدم جدید شوید وگرنه تا وقتی شما همان آدم هستید همان بیماری ها را تجربه خواهید کرد..

رازی در میا ن نیست. داستان خیلی ساده است. اگر یک الگوی ثابت را روی پارچه های مختلف بیاندازی  هزار رنگ پارچه با جنس ها و طرح های مختلف خواهی داشت که همه در نهایت شکل هم هستند  .ممکن است یک پارچه گل گلی و دیگری چهارخانه باشد. یک پارچه کتانی و آن یکی پشمی باشد ولی  تا وقتی الگو همان الگوست برش همان برش خواهد بود. اگر الگو مشابه  خانوم” س” است و چیزی در درون تو میل به زوال دارد و دوست دارد که دست کم گرفته شود و به حقوقش نرسد  تا آخر دنیا هم که بروی آش همان آش است و کاسه همان کاسه . ما هر جا که برویم  الگوی عادات قدیمی مان را با خود خواهیم برد. چیزهای کوچکی که حتی خودمان هم از آن بی خبر هستیم. چیزهایی که در سایه های شخصیت ما گم شده ودر ناخودآگاهمان مدفون است. چیزهایی که ما حتی از آن آگاه نیستیم. مثل  میل به زوال ، به شکست ، به تحقیر. این چیزها  خود را در مدل ایستادن مان ، حرکت پلک چشم هایمان ، بوی بدن و لحن حرف زدنمان نشان می دهد. این چیزها انقدر جزیی است که ما اصلا به آن توجه نمی کنیم .ولی  همین چیزهای بی اهمیت است که در نهایت سرنوشت ما را رقم می زند و الگویی را می سازد که مدام و مدام تکرار می شود.. .

پی نوشت :

همه ی زندگی من عوض کردن رنگ و جنس پارچه هایی است که دوست نداشتم. عوض کردن آدمها به بهانه ی آنکه آن چیزی که من می خواستم نبوده اند ، عوض کردن شغلهایی که دوست نداشتم و دست آخر عوض کردن جبر جغرافیایی که از آن بیزار بودم .من تا آخر دنیا رفتم ولی چمدانم را با خودم آوردم و هیچ چیز عوض نشد. دیگر نمی خواهم که همان ماجراها را دوباره تکرار کنم.فکر می کنم  وقت آن رسیده که این الگو از اساس عوض شود  .از این تکرار  و سرخوردگی و سردرگمی خسته شده ام. این کاغذ الگو باید عوض شود، حتی اگر به قیمت این تمام شود که “من” دیگر “من نباشم

منبع: وبلاگ http://nesvan.wordpress.com/

تاشکند – زیبا و آرام

یکشنبه 11 مهر 1389
هفته پیش به همراه اعضای  اتاق بازرگانی و اتحادیه صادرکنندگان کالای استان مازندران به مدت یک هفته به ازبکستان و شهر تاشکند رفتم. اتحادیه در این شهر به مدت سه روز، نمایشگاهی برای صادرات کالا و خدمات فنی و مهندسی تشکیل داده بود که شرکت ما غرفه ای از آن را اجاره کرده  و سعی کرد تا حدی فعالانه در آن شرکت کند.

هدف ما و شرکتها و کارخانجات دیگر این بود که در این دوره ای که عرضه کننده در همه زمینه ها در کشور زیاد شده بتوانیم بازار جدیدی برای خدمات و کالاهای خود پیدا کنیم. من به نوبه خود قبل از سفر،  از طریق اینترنت و برخی دوستانی که در کشورهای آسیای میانه کار کرده بودند اطلاعاتی در باره آنجا بدست آوردم اما جالب اینجاست که بعد از سفر، چیز زیادی به این اطلاعات اضافه نشد.

دلیل این موضوع هم عدم پشتیبانی دولتی از این جور حرکتهاست. مثلا قبل از سفر قرار بر این بود که رئیس سازمان مسکن وشهرسازی استان – که زحمات زیادی در راه برگزاری این نمایشگاه کشیده بود – با ما بیاید اما ظاهرا آقای وزیر در لحظات آخر ایشان رابه مشهد بردند. صحبت از این بود که با وزیر مسکن ازبکستان برای بازدید هماهنگ شده که نشده بود. قرار بود جلسه ای با شهردار تاشکند داشته باشیم که اصلا تدارکی برای آن دیده نشده بود. علی الظاهر تبلیغاتی هم در جهت این که این نمایشگاه فقط مختص کالا نیست و بخش خدمات فنی و مهندسی دارد هم در سطح شهر نکرده بودند و هر کدام از ارباب رجوعی که به غرفه ما برای گرفتن اطلاعات می آمدند قبلا از این موضوع آگاه نبودند.

منطقاً ارگانهایی مثل وزارت و یا سفارت ایران می بایست اطلاعات آماده شده ای را در باب زیرساختها و مشخصه های بازار ازبکستان داشت و به صورت مدون در اختیار ما قرار می داد و یا هماهنگی هایی را برای دیدار و آشنایی ما با طرفهای تجاری ما – شامل بخش خصوصی و دولتی – انجام می داد که اصلا انجام نشده بود.

کلاً اما به نظر من بازار این کشورها برای رسته کاری ما جای کار و تامل دارد گرچه واضح است که نیاز به صرف هزینه و صبر دارد، اما در کل، این سفر و این نمایشگاه برای آشنایی با وضعیت اقتضادی و مارکت آنجا لازم و بسیار مفید بود. این کشور حدود 28 میلیون نفر جمعیت دارد که اکثر آنها را از نظر اقتصادی زیر متوسط دیدم.

و اما تاشکند

قبل از این سفر، دیدگاهم از ازبکستان این بود که چیزی مانند ارمنستان است اما با دیدن آنجا نظرم کاملا عوض شد. آنجا شهریست با زیرساختهای کاملا حساب شده و قوی که فکر می کنم اگر جمعیت آن شهر دوبرابر هم بشود راحت بتوانند در آن زندگی کنند. تقریبا همه خیابانها بسیار بسیار پهن با جزایر عریض پر از درختهای بلند است و کلا شهر مانند یک باغ است. حتی کوچه هایش هم پر از درخت است. در لاین اول بعد از پیاده رو ها هم به هیچ وجه ساختمان بلند دیده نمی شود وبیشتر با ساختمانهای کوتاه و یا مینی مارکت پوشانده شده است. از این نظر وسعت و افق دید ، هنگام گذر از خیابان و پیاده رو زیاد است و به نوعی آرامش را به آدم تلقین میکند. تقریبا از ترافیک هم در هیچ ساعتی از روز خبری نیست. برای بچه ها سوال بود که این دو سه میلیون جمعیت تاشکند کجا هستند چون خیابانها در هر ساعتی از روز خلوت است.

عکس زیر خیابان مخصوص پیاده ها (پیاده راه) مجاور یک مرکز خرید نام زرافشان را در مرکز شهر نشان می دهد.

بازار و مغازه ها نیز تنها در نقاط خاصی متمرکز شده و اینطور نیست که دو طرف هر خیابانی مغازه باشد. جالب است که اکثر آنها ساعت 10 باز می کنند و ساعت 6 بعد از ظهر می بندند و تازه صبح دوشنبه را هم تعطیل می کنند تا خستگیشان در برود.

مکانهای عمومی هم بسیار شیک هستند از رستورانها و کافی شاپها گرفته تا پاساژ ها و ساختمانهای دولتی مانند شهرداری ها و هتل ها و چیز های دیگر. ساختمانهای عمومی هم دارای نمای باشکوهی هستند انگار مردم آنجا هیبت و وجهه بیرونی برایشان مهم است. استواری و صلابت از سر و روی معماریشان می بارد. در میدانی به بزرگی میدان امیر تیمور (همان تیمور لنگ خودمان) که حالت مرکزیت دارد آن قدر بزرگ است و آن قدر دور و برش خالی است که آدم احساس آرامش می کند.

این یک جواهر فروشی در اطراف میدان است که به فرم ساختمانهای قدیمی و سنتی ساخته شده است اما جواهر مارک دار (که مارکش را یادم رفته) می فروشد.

کلا زندگی جور دیگریست مثلا نمازخواندن در مکانهایی غیر از خانه و یا داخل مسجد جرم است مثلا اگر سر کار نماز بخوانید با پلیس طرفید گرچه 95 درصد مردم ازبک، مسلمان سنی هستند. اگر با ویزای توریستی به انجا می روید نمی توانید خانه یا مغازه اجاره کنید و باید الزاما در هتل اقامت کنید  و اگر ویزای بزینس دارید باید صاحب خانه مکان و مدت اجاره شما را به پلیس اطلاع دهد تا محل اطراق شما برای پلیس روشن باشد و گرنه با جریمه سنگینی طرف هستید.

این جور که می گفتند هنوز آپارتمان خالی از دوره شوروی باقیمانده و به زوجهای جوان برای زندگی داده می شود. غذا نیز خیلی ارزان است کلا مواد اولیه زندگی مثل مسکن و غذا در دسترس و ارزان است و شاید به همین دلیل است که آنها اینقدر زود ازدواج می کنند. ما حداقل روزی پنج شش عروس و داماد را می دیدیم که یک لیموزین را ساعتی صد دلار کرایه کرده اند و برای عکاسی و فیلمبرداری به همراه ساقدوشهایشان به باغ بغل نمایشگاه می آیند. آنقدر جوان هستند که فکر کنم اگر در تهران با همین سن ازدواج می کردند می بایست در پامنار اتاقی کرایه کرده و بعد  ظرف یک ماه از گرسنگی در گوشه خیابان بمیرند. آنجا گوشت گوسفند خوب، کیلویی 6000 تومان است به همین دلیل وقتی به رستوران برای خوردن شیشلیک و سالاد و برنج می روید می فهمید که چقدر غذا در ایران گران است البته گوشت مرغ گرانتر از ایران است که کسی هم دلیلش را نفهمید. لباس های خوب هم بسیار گرانتر از ایران است چیزی در حد لباس های مارک دار در ایران.

نکته جالب این که بزرگترین اسکناسشان 1000 سوم (som) است که ارزش آن معادل 500 تومان خودمان است به همین دلیل همیشه باید چند دسته اسکناس برای مخارج همراهتان باشد و این مصیبتیست در آن کشور. عکس بالا بعد از تبدیل حدود هفتصد دلار در صرافی گرفته شده، پولی که اگر در ایران تبدیل می شد نهایتا می شد 14 برگ تراول پنجاه هزار تومانی که لای انگشت هم جا می گرفت.

کلا برای سفر خانوادگی بسیار خوب است مخصوصا کسانی که به آثار تاریخی علاقه دارند دوستانی که به سمرقند وبخارا رفتند آنها را در حد اصفهان یافتند. از جهاتی از ما مسلمان تر هستند مثلا در هیچ مغازه ای ورق بازی برای فروش ندیدم و در تعهدات ظاهرا سر حرفشان هستند گرچه برای کرایه تاکسی باید از اول با راننده ها طی کنید وگرنه در مقصد رقمی یک و نیم تا دو برابر از شما طلب می کنند.

کلا امنیت ، تمیزی و آرامش آنجا را برای سفر خانوادگی بسیار مناسب می بینم. لازم به ذکر است که هزینه رفت و آمد به آنجا تقریبا بسیار گران است بطوریکه بلیط رفت و برگشت هواپیما به تاشکند حدود 480 هزار تومان است اما هتل ها بسیار تمیز و متعدد و نرخ هتلها هم شبیه هتلهای دوبی است.

این هم عکس یادگاری با بچه های به قول ما کارخانه چی آمل که بعضیشان صاحب کارخانه و بعضیشان مدیر کارخانه اند و ما لای آنها کارآموز. همسفرانی بسیار خوب و خوش سفر و فعال در زمینه بازاریابی و بازار. امیدوارم هر کجا هستند موفق باشند. این عکس کنار هتل توران پارک گرفته شده است.

مردی که مظلوم رفت

محمد علی غریقی

جمعه 9 مهر 1389

استاد فقید محمد علی غریقی  متولد سال 1338 دانش آموخته رشته تدوین از مدرسه عالی تلویزیون و سینما بوده و بعد از آن ضمن تدریس به صورت حرفه ای عکاسی کار می کرد. به نوعی یک بزرگتر و یک دلگرمی برای دیگرانی بود که در دسترسش داشتند.

اولین برخوردم با او به سال 1381 باز می گردد که کتابهایی را در زمینه چاپ عکس سیاه و سفید در تاریکخانه خوانده بودم و از او خواستم در تاریک خانه اش به صورت عملی آن را به من بیاموزد، چیزی شاید مانند تدریس خصوصی، که با صراحت و ادب همیشگی اش نپذیرفت و من به ناچار آموخته های کتابی ام را در تاریکخانه انجمن سینمای جوانان در میدان عمل آزمودم.

اما بعد از آن ارتباط ما حفظ و در عین دوری عمیق تر شد. بار ها شده بود که عکسی را که به نظرم خیلی عالی شده بود با اشتیاق به او نشان دادم و او آن را مانند هر عکس دیگری و تنها با نگاه عکاسی تحلیل می کرد و مانند ما مبتدیان در دام احساس نسبت به سوژه نمی افتاد.

بزرگترین ویژگی اش عزت نفس وطبع بلندش بود چیزی که از هر داشته دیگری مهمتر است و گر نه چه بسیارکسانی که از همه ماعکاس تر و هنرمندتر هستند و «بزرگی» چیزی است که در عمق جان اطرافیان آدم نفوذ میکند و باقی می ماند.

چند ماه پیش که او را دیدم تا حدی شوکه شدم زیرا که به معنی واقعی کلمه از نظر جسمی به هم ریخته بود اما از نظر روحی همان آدم قوی سابق. یک نوع سرطان بسیار نادربه سراغش آمده بود که در همان ابتدا چند عضو از اعضای بدنش را از کار انداخته بود. خودش می گفت که به دکترش گفته که اگر این بیماری  قابل درمان نیست به او بگوید . چرا که طاقتش را داشت. آن زمان به او دلداری دادم که الآن علم پزشکی به حدی پیشرفت کرده که اکثر این بیماری ها را درمان می کند اما یک نکته در یادم نبود و آن این که ما در جهان سوم بودیم جایی که جان انسان ها قدر کمی دارد.

ماهها بود که اندیشه گردآوری عکس های قدیمی آلبوم های مردم شهر آمل را از دوره قاجار تا دهه سی شمسی در سر داشتم که به صورت کتابی چاپ شود و برای آیندگان به یادگار بماند که بدانند اجدادشان چگونه زندگی می کردند و چگونه لباس می پوشیدند و در چه محیطی رفت و آمد می کردند. حدود سه هفته پیش بود که نزد او به عکس خانه شهر رفتم. گفتم که به نظرم می رسد هیات جمع آوری کننده عکس ها از سه نفر بیشتر نباشد و طریقه پیشنهادی جمع آوری و دسترسی به عکس ها و کلاً هر چه که در این مورد فکر کرده بودم را مطرح کردم.استقبال کرد و نفر سومی را هم برای این کار معرفی کرد.

نگران بیماری اش بود و از درد تیز مغز استخوان می گفت و این که هر کدام از آمپولهایی که باید تزریق کند حدود دو میلیون و دویست هزار تومان قیمت دارند و ارزانترین دارویی که مصرف می کند کپسولیست که دانه ای پنج هزار تومان قیمت دارد و دریغ از حمایت دولتی. اخیرا دکتر دارویی را تجویز کرده بود که داروخانه هلال احمر تهران واردات آن را به حداقل سه ماه دیگر موکول کرد. من از چگونگی تامین مالی هزینه درمان پرسیدم که اشاره گذرایی کرد به قیمت خانه مسکونی اش و من پژمرده از این که با فروش این تنها مایملک چه بر سر خانواده اش می آید.

می گفت مراحل درمانش مثبت بوده و الآن می فهمم که شاید این حرف هم از مناعت طبعش بوده که نخواسته ترحم جلب کند.  قرار و مدارهایی برای پیگیری کار ذاشتیم. چند روز بعد  گفته بود که بعد از هماهنگی با عضو سوم با من تماس می گیرد به او گفتم که قرار است به ازبکستان بروم و نام دارو را بدهد تا شاید بتوانم از آنجا تهیه کنم که با لبخندی گفت آنجا ندارند.

در کودکی کتابی خوانده بودم درفضایل مادر که در آن داستانی آورده شده بود که مادر و پسری جزو مسافران یک کشتی بودند که کشتی در اثر طوفان می شکند و غرق میشود و آن دو به تکه تخته ای آویزان می شوند که تنها تحمل وزن یک نفر را داشت. نهایتا مادر تکه چوب و فرزندش را به طرف ساحل می فرستد و خود را به دل موج دریا می زند و موج فردای آن روز، جسد او را به ساحل تحویل می دهد.

 نمی دانم چرا دیروز که از سفر برگشتم و عکس آگهی تشییع او را بر در مغازه دانش چاپ  دیدم ناگهان یاد آن داستان افتادم. او بزرگتر از آن بود که بتوان از زیر زبانش آه و ناله و یا چیزی شنید که بتوان سر از کارش درآورد. همین دو سه هفته پیش بود که می گفت مراحل اولیه درمانش مثبت بوده و اکنون مرگ؟! در یکی دو هفته اخیر میخواستم با دوست مشترکمان «حبیب نجفی» تماس بگیرم تا شاید بتوانیم از طریق بخش خصوصی کمکی برای درمان جدی وی تهیه کنیم که مشغله کاری اجازه نداد و حسرت آن برایم ماند چرا که همیشه فکر می کنیم فرصت هست و تازه مگر او قبول می کرد؟.

به نظر من او بزرگ بود و مردانه رفت و برای بزرگ بودن لازم نیست نام آدم همیشه بر سرزبانها باشد. او در همین پشت میدان اصلی شهر و در بازار گرجی محله یک عکاسی به نام عکس خانه شهر داشت که پاتوقش بود. آری او لای همین جمعیت مردمی بود که ما هستیم و دردا و حسرتا بر این ملک و مملکت و مملکت دار که هنوز هم بزرگانی به راحتی در این میانه پژمرده و خرد می شوند و می روند و خردانی در آن بالا به جهالت مشغول.

درگذشت این بزرگ را به خانواده اش تسلیت می گویم و از خداوند آرامش او را خواستارم.

آیین تشییع و خاکسپاری استاد »  محمد علی غریقی » صبح پنج شنبه با حضور تنی چند از اساتید عکاسی شمال کشور و تعدادی از هنرجویان ایشان در آمل برگزار شد.

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.